من

می خوام برگردم به کودکی

قول می دم که از خونه پامو بیرون نذارم

سایمو دنبال نکنم.


من می خوام بر گردم به کودکی

نمی شه!!

نمی شه!!

نمی شه!!

نمی شه!!

نمی شه!!

کفش برگشتن برا من کوچیکه.

پا برهنه نمی شه برگردم ؟

پل برگشتن توان وزن من رو نداره !

برگشتن ممکن نیست !

برای گذشتن از نا ممکن کی یو باید ببینم !!!

رویا رو

رویا رو

رویا رو

رو یا رو

رویا رو کجا زیارت بکنم ؟

در عالم خواب

خواب به چشمام نمی آد !

بشمار ، تا سی بشمار.

یک دو سه چهار پنج و شیش هفت و هشت . . . . . .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۱ساعت 0:47  توسط کیارش بیات | 

نویسنده:کیارش بیات

ای کاش همراهی داشتم.قدم هایم به سمت پناهگاهی که روی قله بود گام بر می داشت.چایی برای رفع خستگی ، آبی برای رفع تشنگی ، غذایی برای رفع گرسنگی و کیسه خوابی برای خوابیدن ، در کوله ای سبز رنگ به دوش می کشیدم که برای پیمدن راه لازم بود.

کوهی که در دامنه ی ان گام برمی داشتم رویا بود.این نام را دوستم بر کوه نهاده بود.چندی بالا تر روی تخته سنگی نشستم.سرما ، هوا انچنان سرد بود که دست هایم جانی برای ریختن چای نداشت . فلاکس نقره ای رنگی را که  لیوان آن بر سرش پیچ می خورد ، بیرون اوردم. در حال ریختن ، چای ناگزیر لب ریز شد . قندی به اندازه ی بند انگشت از تک جیب جلو کوله برداشتم .

هوا انچنان سرد  بود که همان قند کفاف چای سرد شده ام را داد.بند های کوله را بر دوش انداختم و راه افتادم .بی نهایت تخته سنگ های  قهوه ای سوخته را می دیدم که از زیر خاک بیرون امده بودند.

هوا سرد تر شده بود ، دست هایم جانی نداشت ، شانه هایم خسته شده بود ، پنجه های دستانم به سختی باز و بسته می شد ، زانو هایم توانی برای بالا رفتن از کوه نداشت ، لب هایم خشک شده بود ، باد سرد و خشک اشک چشمانم را در آورده بود.

دیگر اراده ای برای پیمودن راه نداشتم.بیش از نصف راه را پیموده بودم.

سرم را برگرداندم و به پشت سر م نگاهی انداختم ، چیزی را دیدم که تا به حال دیده بودم.

شهر زیر پا هایم بود، تا به حال این چنین شهر را کوچک و حقیر ندیده بودم . همیشه دوست داشتم در فضا های آزاد ، در کوه ها ، دشت ها ، جنگل های بزرگ ، فریادی بلند بزنم.این کار را انجام دادم.

اهای ی ی ی ی ی ی ی ی  ی ی ی کسی صد ا ا ا ا یم را میشنود.

همانند یک رویا بود . آن خیابان ها با طول و عرض های طویل دیگر حتی به چشم نمی آمدند ، همچنین ماشین ها و اتوبوس ها.خانه ها مانند بسته های کبریت بر روی هم سوار شده بودند.اما کماکان کوه های اطراف برایم با عظمت بود.

دیگر کوچک دیدن شهر و خانه ها یرایم رویا نبود ، دوست دارم کوه ها را به اندازه ی یک سر سوزن ببینم.اینقدر محو دیدن این منظره شده بودم که سرما به کل از یادم رفته بود.

زمانی که متوجه ی خودم شدم هوا سرد تر و سرد تر شده بود ،سرد تر از انچه که فکر می کردم.تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که بخوابم تا ببینم چه خواهد شد.

دو تخته سنگ به چشمانم خورد که فاصله ی اینها باهم حدود یک متر بود ، بهترین جا برای خواب بود زیرا فضایی برای افتادن و غلتیدن نداشت. پتوی قهوه ای رنگ مسافرتی را به خود پیچاندم و در کیسه خواب رفتم.

برای من رسیدن به پناهگاه نیز یک رویا به شمار می رفت ، شاید بخشی از رویا را دیده بودم.در تمامی  طول راه به این فکر می کردم که دوستم چگونه کوهنوردی می کند و حال متوجه ی این موضوع شدم ، با اراده.

امید است که بار دیگر با اراده ای قوی تر به پناهگاه رویا کوچ کنم.


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:37  توسط کیارش بیات | 
اگر بار گران بودیم برگشتیم . اندکی قوی تر از سال های پیش ، فقط اندکی. البته شاید ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 22:18  توسط کیارش بیات | 

نویسنده:کیارش بیات

در قرن بیستم میلادی ساعی دستگاهی ساخت که انسان ها را به زمان دایناسورها می برد .   ساعی مغز متفکری در زمان خود بود .هر روز یک نفر داخل دستگاه می شد ولی دیگر باز نمی گشت مگر اینکه اژدها ی بزرگ فراسیلوس را بکشد .فراسیلوس اژدهایی دو سر است که در جنگل سیاه زندگی می کند.

روزی ساعی با خانواده و دوستانش خداحافظی کرد و با یک حلقه طناب وارد دستگاه شد . چند ثانیه بیشتر طول نکشید که وارد زمان دیگر شد در آن جا دوستانش را دید که توسط درختان سخن گو گرفتار شده اند . برای رسیدن به اژدهای بزرگ گذشتن از یک مرحله احتیاج بود .این مرحله گذشتن از جنگل سیاه بود که در این جنگل درختانی وجود دارند سخن گو با دست هایی بلند و متحرک دندان هایی سفید   که از دور جنگل را روشن می کنند.

. او به فکر فرورفت که چگونه از این جنگل عبور کند . بعد از یک ساعت او راهی برای حل این مشکل پیداکرد. او با طنابی که با خود همراه داشت یکی از برگ های درختان سخن گو راکند شیره گیاهان اطرافش را گرفت و روی برگ را لیز کرد همه چیز برای رفتن آماده بود فقط یک مشکل وجودداشت درختی درانتهای این جنگل بود و راه را بسته بود.

   او طنابش را گره ای محکم داد و طناب را باقدرتی بسیار به گردن تک درخت انتهای جاده انداخت بعد 3قدم بلند به عقب رفت دوان دوان حرکت کرد خود را روی برگ انداخت و با سرعتی سرسام آور از کنار درختان سخن گو عبور کرد . کم کم نزدیک به تک درخت می شد مشتی سنگ از روی زمین برداشت سنگ ها رابه چشمان تک درخت پاشید درخت برای چند لحظه چشمانش را ما لید و زمانی هم که به خود آمد دید که ساعی از او گذشته است .

 در پی اژدها بود او را زیر پل پیدا کرد . روی پل شمشیری فولادین بود ساعی یاد جمله ای از بزرگان افتاد که می گفت : دشمنان خود را با دوست شدن با آن از میان بردار . از کنار شمشیر گذشت شصت پای فراسیلوس شکسته بود و این بهترین موقعیت برای رابطه برقرارکردن با فراسیلوس بزرگ بود .

ساعی با طنابش به پایین پل آمد . اژدها نگاهی به او کرد ولی ساعی کار خود را ادامه داد. با طناب شصت پای فراسیلوس را بست. آن ها با هم رابطه ی خوبی برقرارکردند . دستگاه زمان را خراب شده بود. دیگر احتیاجی به کشتن فراسیلوس نبود.ساعی دوستانش را آزاد کرد و با بزرگترین ماشین زمان به قرن بیستم بازگشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر ۱۳۸۸ساعت 21:48  توسط کیارش بیات | 
نویسنده:کیارش بیات

بیست سال از زمان گذشته بود،که فریبرز وارد قصر شده بود.او با شت کاری که از خود نشان داده بود،مسئول انبار کالا شده بود.در قصر،پارک بسیار زیبایی بود،با فواره هایی طلایی رنگ،اردک های کرم قهوه ای،که در حوض ها شنا می کردند،پرنده های زینتی هفت رنگ که در گوشه های این پارک با صدای مطلوب آواز می خواندند.فریبرز با نادیا بعضی از روز ها به پارک قصر می رفتند.انها علاقه ی زیادی به یک دیگر داشتند.اقلب اوقات عدد سیزده برای فریبرز شانس می اورد،بر خلاف این که می گویند عدد سیزده عدد نحسی است.

هوا افتابی بود.صدای پرندگان از گوشه های پارک سکوت قصر را در هم شکسته بود.دهم ماه بود،وزمان رسیدکه پادشاه سیزده جای قصر را ببیند،تا از اوضاع ی قصر با خبر شود.ایا این بار هم عدد سیزده برای فریبرز شانس می اورد؟

پادشاه زئون بر خلاف همیشه که به دیدن اسب های قصرمی رفت این بار از جای سیزدهم یعنی پارک قصر شورع به دیدن کرد.ان رز هم از همان روز هایی بود که فریبرز با نادیا با هم در پارک قصر بودند.پادشاه هم که دید انها به هم علاقه دارند ترتیب ازدواج انها را داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 13:5  توسط کیارش بیات | 

هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده است.فقط کمی قدم بلند تر شده تا بتوانم ستاره هارا جدا کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 12:49  توسط کیارش بیات | 

نویسنده:کیارش بیات

یک ماهی می گذشت که یکی از بهترین اسب های دربار، به نام ونوس، در کوه های ترنج گم شده بود.این اسب از دیدن جمعیت رم می کرد و در یکی از روز های شلوغ که آن را برای سواری شاه بیرون آورده بودند، او شاه را به زمین زد و فرار کرد. کارکنان دربار هم نتوانسته بودند این اسب را مهار کنند.

چند روز بعد یک کالسکه ی طلایی رنگ به میدان اصلی شهر آمد. شخصی از آن پیاده شد و اعلام کرد که اسبی از دربار، در کوه های حوالی گم شده است، کسی که این اسب را پیدا کند، از دربار جایزه ی بسیار خوبی خواهد گرفت. مردم از شنیدن این خبر خوش حال شدند و شب را تا ساعت ها، کنار هم بودند و مشورت می کردند.

فریبرز،در دامنه ی کوه،با مادرش زندگی می کرد. آنها از دار دنیا اسبی داشتند و پسر با ان، هیزم های مردم را در شهر جابه جا می کرد.

یکی از قله های ترنج  وِرام نام داشت. این قله برای این پسر بار ها شانس آورده بود. او در یکی از روز هایی که برای جمع کردن هیزم به کوه رفته بود، اسبی را با مشخصات ونوس،روی همین قله دیده بود .او با خود گفت: آیا این بار هم این قله برای من شانس  می آورد؟

او نقشه ای طراحی کرد و این اسب را تا دامنه ی کوه پایین آورد. از قرار معلوم این بار هم شانس با او یار بود؛چون او یک گونی به سر اسب کشیده بود تا اسب دوباره با دیدن جمعیت و شلوغی وحشی نشود. او با این ترفند ساده،افسار آن اسب را به آرامی در دست گرفت و آن حیوان را در میان چشم های حیرت زده ی مردم شهر، به در بار رساند .

در باریان به قول خود عمل کردند و حالا ان ها در شهر خانه ای دارند و پسر در در بار جزو یکی از کارگران است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۸۸ساعت 17:4  توسط کیارش بیات | 

چرای کودک کلید فلسفه است.              (ولتر)

مفیدترین و پیشرفت نکرده ترین شناسایی بشری به نظر من همان شناسایی افراد بشری است.                 

 (ژان ژاک روسو)

هنر کلید فهمیدن زیبایی است.                         (اسکار وایلد)

تحمل یعنی چیرگی بر تقدیر.                            (تامس کمبل)

هیچ چیز به خودی خود خوب نیست فکر ما ان را خوب یا بد جلوه گر می سازد.     (ویلیام شکسپیر)

انسان مجموعه ای از انچه دارد نیست بلکه مجموعه ای است از انچه ندارد اما می تواند داشته باشد.                                  

 (ژان پل ساتر)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۸۷ساعت 11:43  توسط کیارش بیات | 

دزدی در خانه ی فقیری می گشت تا چیزی به دست اورد در همان حال فقیر از خواب بیدار شد و گفت انچه تو در شب می جویی من در روز روشن می جویم ونمی یابم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 21:32  توسط کیارش بیات | 

-انچه که تفاوت ها را در روابط انسانی ایجاد می نماید گفته هایتان نیست بلکه چگونگی بیان شماست.  

- مهم ترین کاری که می توانم برای دوستم انجام بدهم این است که دوستش باشم.

-معمولا درخشان ترین شعله های شادی به وسیله ی جرقه های غیر منتظره شعله ور میگردند.

-دوست حقیقی بهترین دارایی است.

-انسان تا زمانی که تصمیم می گیرد شاد باشد شاد خواهد بود و هیچ چیز نمی تواند مانع او گردد.

-به این نکته پی برده ام که اکثر مردم ان قدر شاد هستند که ذهن شان را نیز وادار می سازند این گونه باشد.

-والاترین سعادت در زندگی ایمان داشتن به این نکته است که دیگران به ما عشق می ورزند.

-یک دوست قدیمی بهترین اینه است.        

-اشتباه وجود ندارد فقط درس است.

-زندگی به من اموخت بودن با انهایی که دوستشان دارم از همه چیز با ارزش تر است.

-شادترین انسان ها کسانی هستند که به جذاب ترین موضوعات می اندیشند

                                                                                                            با کمی تصرف

                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 12:27  توسط کیارش بیات | 

گویند شخصی ده خر داشت روزی بر یکی از انها سوار شد و خران خویش را شمرد چون ان را که سوار بود حساب نمی کرد حساب درست در نمی امد. پیاده شد وشمار کرد حساب درست ودقیق بود چندین بار در سوارگی وپیادگی شمار کرد.عاقبت پیاده شد وگفت سواری به گم شدن یک خر نمی ارزد.  

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند ۱۳۸۷ساعت 21:13  توسط کیارش بیات | 
حکیمی را پرسیدندکه ادمی کی به خوردن می شتابد؟گفت:

توانگر هر گاه که گرسنه باشد ودرویش هر گاه که بیابد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند ۱۳۸۷ساعت 21:6  توسط کیارش بیات | 

سه پیر مرد که در دوران جنگ سرباز بودنداز ان دوران صحبت می کردند یکی از ان ها اهی کشید وگفت:یک روز که ما را به مانور برده بودند یکی از هم قطارهایمان خودش را به شکل درخت استتار کرده بود کارش چنان طبیعی بود که بی درنگ چند کلاغ رویش نشستند و شروع به نوک زدن کردند...      

سالمند دوم حرفش را قطع کرد و گفت ولی کار دوست من جالب تر بود او هم در جنگلی خودش را به شکل درخت در اور ده بود پس از مدتی که پیش ما بر گشته بود چند نفر با چا قو روی ان یادگاری کنده بودند ...

پیر مرد سوم خنده ای بلند سر داد وگفت: این ها که گفتید کار اسانی نیست اما در برابر کار دوست من چندان اهمیتی ندارد از قضا او هم در جنگل خودش را به شکل درختی در اورده بود ولی کار او به قدری طبیعی بود که چند چوب بور او را با درخت اشتباه گرفته بودند چند روز پیش به من خبر دادند که در یکی از روستا ها از او به جای تیر برق استفاده کردند.

 نویسنده:کیارش بیات

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 12:12  توسط کیارش بیات | 
هرکس که بداند وبداند که بداند

                        اسب شرفش از گنبد گردون بماند

                                             هرکس که بداند و نداند که بداند

                                                                   بیدارش نمایید تا خواب نماند

هر کس که نداند وبداند که نداند

                        لنگ لنگان خرک خویش به مقصد برساند

                                                     هر کس که نداند و نداند که نداند

                                                                         در جهل مرکب تا ابد وده بماند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۷ساعت 12:9  توسط کیارش بیات | 
اینجا می خواهد تمرینی باشد برای نوشتن من.
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 19:29  توسط کیارش بیات |