بدون شرح
دوباره شروع می کنم به همراه...
دوباره شروع می کنم به همراه...
نامادریم اسیم کرده بود.ساعت ده صبح بود و تازه از خواب بیدار شده بودم.داشتم فکر می کردم جه طوری جلوی پدرم خرابش کنم.جز ریختن نمک و فلفل داخل غذایش چیزی به ذهنم نرسید.
داخل اشپز خانه مشغول کشیدن غذا داخل دیس بود.سلامی هوایی بهش دادم وگفتم من سفره را می اورم.انم با اون ابرو های کلفت و دماغ کج و درازش قبول کرد.از کابینت نمک وفلفل را اورم.پدرم تازه از سر کار امده بود .نامادریم طبق معمول کتش را دراورد و مشغول صحبت کردن شدند.امروز غذای مورد علاقه ی پدرم رادرست کرده بود.فسنجان.همه چیز داشت درست پیش می یرفت .نمک و فلفل را به غذا اضافه کردم و با قاشق به هم زدم.غذا را با تشریفات اوردم سلامی زیر زبانی به پدرم دادم انم صبق معمول جوابم را نداد.اب دهان پدرم را افتاده بود.بدون انکه غذا را داخل بشقاب بریزد.قاشقی برداشت و به قلب خُروش زد .خنده ای زیر پوستی زدم.وقتی قاشق را داخل دهانش گذاش...
شروع کرد به بد و بیرا گفتند:سرت را بخورد این غذا بار چندمی که غذایت این طوری جمع کن وگورت را از جلوی من گم کنیک بار دیگر ازت اشتباهی ببینم مثل چهار تا زن دیگر طلاقت می دم طلاق.
برای دلجویی از پدرم فرشی که می خواستیم بفروشیم را از خانه در اورد و مشغول شستن شد . از پشت پنجره داشتم تماشا می کردم.فرش اینقدر قدیمی بود که به مجرد رسیدن اب بهش رنگ پس می داد.گور خودش را کند .پنجره را باز کردم و با صدای بلند خندیم(ها ها ها) با سرم فرش را نشانش دادم .فهمید چه دسته گلی به اب داده. بی درنگ لباس هایش را عوض کرد و بی نام و نشان گذاشت رفتو این پنجمین زنی بود که از این خانه ی شوم بی نام ونشان رفته بود.......
نویسنده:کیارش بیات
در قرن بیستم میلادی ساعی دستگاهی ساخت که انسان ها را به زمان دایناسورها می برد . ساعی مغز متفکری در زمان خود بود .هر روز یک نفر داخل دستگاه می شد ولی دیگر باز نمی گشت مگر اینکه اژدها ی بزرگ فراسیلوس را بکشد .فراسیلوس اژدهایی دو سر است که در جنگل سیاه زندگی می کند.
روزی ساعی با خانواده و دوستانش خداحافظی کرد و با یک حلقه طناب وارد دستگاه شد . چند ثانیه بیشتر طول نکشید که وارد زمان دیگر شد در آن جا دوستانش را دید که توسط درختان سخن گو گرفتار شده اند . برای رسیدن به اژدهای بزرگ گذشتن از یک مرحله احتیاج بود .این مرحله گذشتن از جنگل سیاه بود که در این جنگل درختانی وجود دارند سخن گو با دست هایی بلند و متحرک دندان هایی سفید که از دور جنگل را روشن می کنند.
. او به فکر فرورفت که چگونه از این جنگل عبور کند . بعد از یک ساعت او راهی برای حل این مشکل پیداکرد. او با طنابی که با خود همراه داشت یکی از برگ های درختان سخن گو راکند شیره گیاهان اطرافش را گرفت و روی برگ را لیز کرد همه چیز برای رفتن آماده بود فقط یک مشکل وجودداشت درختی درانتهای این جنگل بود و راه را بسته بود.
او طنابش را گره ای محکم داد و طناب را باقدرتی بسیار به گردن تک درخت انتهای جاده انداخت بعد 3قدم بلند به عقب رفت دوان دوان حرکت کرد خود را روی برگ انداخت و با سرعتی سرسام آور از کنار درختان سخن گو عبور کرد . کم کم نزدیک به تک درخت می شد مشتی سنگ از روی زمین برداشت سنگ ها رابه چشمان تک درخت پاشید درخت برای چند لحظه چشمانش را ما لید و زمانی هم که به خود آمد دید که ساعی از او گذشته است .
در پی اژدها بود او را زیر پل پیدا کرد . روی پل شمشیری فولادین بود ساعی یاد جمله ای از بزرگان افتاد که می گفت : دشمنان خود را با دوست شدن با آن از میان بردار . از کنار شمشیر گذشت شصت پای فراسیلوس شکسته بود و این بهترین موقعیت برای رابطه برقرارکردن با فراسیلوس بزرگ بود .
ساعی با طنابش به پایین پل آمد . اژدها نگاهی به او کرد ولی ساعی کار خود را ادامه داد. با طناب شصت پای فراسیلوس را بست. آن ها با هم رابطه ی خوبی برقرارکردند . دستگاه زمان را خراب شده بود. دیگر احتیاجی به کشتن فراسیلوس نبود.ساعی دوستانش را آزاد کرد و با بزرگترین ماشین زمان به قرن بیستم بازگشت.
بیست سال از زمان گذشته بود،که فریبرز وارد قصر شده بود.او با شت کاری که از خود نشان داده بود،مسئول انبار کالا شده بود.در قصر،پارک بسیار زیبایی بود،با فواره هایی طلایی رنگ،اردک های کرم قهوه ای،که در حوض ها شنا می کردند،پرنده های زینتی هفت رنگ که در گوشه های این پارک با صدای مطلوب آواز می خواندند.فریبرز با نادیا بعضی از روز ها به پارک قصر می رفتند.انها علاقه ی زیادی به یک دیگر داشتند.اقلب اوقات عدد سیزده برای فریبرز شانس می اورد،بر خلاف این که می گویند عدد سیزده عدد نحسی است.
هوا افتابی بود.صدای پرندگان از گوشه های پارک سکوت قصر را در هم شکسته بود.دهم ماه بود،وزمان رسیدکه پادشاه سیزده جای قصر را ببیند،تا از اوضاع ی قصر با خبر شود.ایا این بار هم عدد سیزده برای فریبرز شانس می اورد؟
پادشاه زئون بر خلاف همیشه که به دیدن اسب های قصرمی رفت این بار از جای سیزدهم یعنی پارک قصر شورع به دیدن کرد.ان رز هم از همان روز هایی بود که فریبرز با نادیا با هم در پارک قصر بودند.پادشاه هم که دید انها به هم علاقه دارند ترتیب ازدواج انها را داد.
هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده است.فقط کمی قدم بلند تر شده تا بتوانم ستاره هارا جدا کنم.
عاشق مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
(سهراب سپهری)
نویسنده:کیارش بیات
یک ماهی می گذشت که یکی از بهترین اسب های دربار، به نام ونوس، در کوه های ترنج گم شده بود.این اسب از دیدن جمعیت رم می کرد و در یکی از روز های شلوغ که آن را برای سواری شاه بیرون آورده بودند، او شاه را به زمین زد و فرار کرد. کارکنان دربار هم نتوانسته بودند این اسب را مهار کنند.
چند روز بعد یک کالسکه ی طلایی رنگ به میدان اصلی شهر آمد. شخصی از آن پیاده شد و اعلام کرد که اسبی از دربار، در کوه های حوالی گم شده است، کسی که این اسب را پیدا کند، از دربار جایزه ی بسیار خوبی خواهد گرفت. مردم از شنیدن این خبر خوش حال شدند و شب را تا ساعت ها، کنار هم بودند و مشورت می کردند.
فریبرز،در دامنه ی کوه،با مادرش زندگی می کرد. آنها از دار دنیا اسبی داشتند و پسر با ان، هیزم های مردم را در شهر جابه جا می کرد.
یکی از قله های ترنج وِرام نام داشت. این قله برای این پسر بار ها شانس آورده بود. او در یکی از روز هایی که برای جمع کردن هیزم به کوه رفته بود، اسبی را با مشخصات ونوس،روی همین قله دیده بود .او با خود گفت: آیا این بار هم این قله برای من شانس می آورد؟
او نقشه ای طراحی کرد و این اسب را تا دامنه ی کوه پایین آورد. از قرار معلوم این بار هم شانس با او یار بود؛چون او یک گونی به سر اسب کشیده بود تا اسب دوباره با دیدن جمعیت و شلوغی وحشی نشود. او با این ترفند ساده،افسار آن اسب را به آرامی در دست گرفت و آن حیوان را در میان چشم های حیرت زده ی مردم شهر، به در بار رساند .
در باریان به قول خود عمل کردند و حالا ان ها در شهر خانه ای دارند و پسر در در بار جزو یکی از کارگران است.
چرای کودک کلید فلسفه است. (ولتر)
مفیدترین و پیشرفت نکرده ترین شناسایی بشری به نظر من همان شناسایی افراد بشری است.
(ژان ژاک روسو)
هنر کلید فهمیدن زیبایی است. (اسکار وایلد)
تحمل یعنی چیرگی بر تقدیر. (تامس کمبل)
هیچ چیز به خودی خود خوب نیست فکر ما ان را خوب یا بد جلوه گر می سازد. (ویلیام شکسپیر)
انسان مجموعه ای از انچه دارد نیست بلکه مجموعه ای است از انچه ندارد اما می تواند داشته باشد.
(ژان پل ساتر)
دزدی در خانه ی فقیری می گشت تا چیزی به دست اورد در همان حال فقیر از خواب بیدار شد و گفت انچه تو در شب می جویی من در روز روشن می جویم ونمی یابم.
-انچه که تفاوت ها را در روابط انسانی ایجاد می نماید گفته هایتان نیست بلکه چگونگی بیان شماست.
- مهم ترین کاری که می توانم برای دوستم انجام بدهم این است که دوستش باشم.
-معمولا درخشان ترین شعله های شادی به وسیله ی جرقه های غیر منتظره شعله ور میگردند.
-دوست حقیقی بهترین دارایی است.
-انسان تا زمانی که تصمیم می گیرد شاد باشد شاد خواهد بود و هیچ چیز نمی تواند مانع او گردد.
-به این نکته پی برده ام که اکثر مردم ان قدر شاد هستند که ذهن شان را نیز وادار می سازند این گونه باشد.
-والاترین سعادت در زندگی ایمان داشتن به این نکته است که دیگران به ما عشق می ورزند.
-یک دوست قدیمی بهترین اینه است.
-اشتباه وجود ندارد فقط درس است.
-زندگی به من اموخت بودن با انهایی که دوستشان دارم از همه چیز با ارزش تر است.
-شادترین انسان ها کسانی هستند که به جذاب ترین موضوعات می اندیشند
با کمی تصرف
گویند شخصی ده خر داشت روزی بر یکی از انها سوار شد و خران خویش را شمرد چون ان را که سوار بود حساب نمی کرد حساب درست در نمی امد. پیاده شد وشمار کرد حساب درست ودقیق بود چندین بار در سوارگی وپیادگی شمار کرد.عاقبت پیاده شد وگفت سواری به گم شدن یک خر نمی ارزد.
توانگر هر گاه که گرسنه باشد ودرویش هر گاه که بیابد.
سه پیر مرد که در دوران جنگ سرباز بودنداز ان دوران صحبت می کردند یکی از ان ها اهی کشید وگفت:یک روز که ما را به مانور برده بودند یکی از هم قطارهایمان خودش را به شکل درخت استتار کرده بود کارش چنان طبیعی بود که بی درنگ چند کلاغ رویش نشستند و شروع به نوک زدن کردند...
سالمند دوم حرفش را قطع کرد و گفت ولی کار دوست من جالب تر بود او هم در جنگلی خودش را به شکل درخت در اور ده بود پس از مدتی که پیش ما بر گشته بود چند نفر با چا قو روی ان یادگاری کنده بودند ...
پیر مرد سوم خنده ای بلند سر داد وگفت: این ها که گفتید کار اسانی نیست اما در برابر کار دوست من چندان اهمیتی ندارد از قضا او هم در جنگل خودش را به شکل درختی در اورده بود ولی کار او به قدری طبیعی بود که چند چوب بور او را با درخت اشتباه گرفته بودند چند روز پیش به من خبر دادند که در یکی از روستا ها از او به جای تیر برق استفاده کردند.
نویسنده:کیارش بیات
اسب شرفش از گنبد گردون بماند
هرکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید تا خواب نماند
هر کس که نداند وبداند که نداند
لنگ لنگان خرک خویش به مقصد برساند
هر کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب تا ابد وده بماند