![]() |
![]() |
|
|
داشتم از پل بالا می رفتم ، چشمم به یه دختر افتاد که با دو تا پسر قد کوتاه درگیر شده بود. دختر راننده بود اما نه راننده ی تاکسی،راننده ی پراید سیاه رنگی بود که یک دلفین روی صندوق ان نقاشی شده بود.
خودم را به ان جا رساندم دختر راکنار کشیدم،دو تا پسر هم بی درنگ فرار کردند.دختر از من تشکر کرد وبدون مقدمه از من خواست که وارد گروه دلفین سیاه شوم،دستش را به زیر صندلی برد و یک کارت ویزیتت بیرون اورد وبه من داد از شجاعت دخترک خوشم امده بود.اسم دختر انا بود. سوار ماشین شده ورفت… این داستان ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:41 توسط کیارش بیات |
|
|
نویسنده :کیارش بیات
نامادریم اسیم کرده بود.ساعت ده صبح بود و تازه از خواب بیدار شده بودم.داشتم فکر می کردم جه طوری جلوی پدرم خرابش کنم.جز ریختن نمک و فلفل داخل غذایش چیزی به ذهنم نرسید. داخل اشپز خانه مشغول کشیدن غذا داخل دیس بود.سلامی هوایی بهش دادم وگفتم من سفره را می اورم.انم با اون ابرو های کلفت و دماغ کج و درازش قبول کرد.از کابینت نمک وفلفل را اورم.پدرم تازه از سر کار امده بود .نامادریم طبق معمول کتش را دراورد و مشغول صحبت کردن شدند.امروز غذای مورد علاقه ی پدرم رادرست کرده بود.فسنجان.همه چیز داشت درست پیش می یرفت .نمک و فلفل را به غذا اضافه کردم و با قاشق به هم زدم.غذا را با تشریفات اوردم سلامی زیر زبانی به پدرم دادم انم صبق معمول جوابم را نداد.اب دهان پدرم را افتاده بود.بدون انکه غذا را داخل بشقاب بریزد.قاشقی برداشت و به قلب خُروش زد .خنده ای زیر پوستی زدم.وقتی قاشق را داخل دهانش گذاش... شروع کرد به بد و بیرا گفتند:سرت را بخورد این غذا بار چندمی که غذایت این طوری جمع کن وگورت را از جلوی من گم کنیک بار دیگر ازت اشتباهی ببینم مثل چهار تا زن دیگر طلاقت می دم طلاق. برای دلجویی از پدرم فرشی که می خواستیم بفروشیم را از خانه در اورد و مشغول شستن شد . از پشت پنجره داشتم تماشا می کردم.فرش اینقدر قدیمی بود که به مجرد رسیدن اب بهش رنگ پس می داد.گور خودش را کند .پنجره را باز کردم و با صدای بلند خندیم(ها ها ها) با سرم فرش را نشانش دادم .فهمید چه دسته گلی به اب داده. بی درنگ لباس هایش را عوض کرد و بی نام و نشان گذاشت رفتو این پنجمین زنی بود که از این خانه ی شوم بی نام ونشان رفته بود....... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 14:28 توسط کیارش بیات |
|
|
نویسنده:کیارش بیات در قرن بیستم میلادی ساعی دستگاهی ساخت که انسان ها را به زمان دایناسورها می برد . ساعی مغز متفکری در زمان خود بود .هر روز یک نفر داخل دستگاه می شد ولی دیگر باز نمی گشت مگر اینکه اژدها ی بزرگ فراسیلوس را بکشد .فراسیلوس اژدهایی دو سر است که در جنگل سیاه زندگی می کند. روزی ساعی با خانواده و دوستانش خداحافظی کرد و با یک حلقه طناب وارد دستگاه شد . چند ثانیه بیشتر طول نکشید که وارد زمان دیگر شد در آن جا دوستانش را دید که توسط درختان سخن گو گرفتار شده اند . برای رسیدن به اژدهای بزرگ گذشتن از یک مرحله احتیاج بود .این مرحله گذشتن از جنگل سیاه بود که در این جنگل درختانی وجود دارند سخن گو با دست هایی بلند و متحرک دندان هایی سفید که از دور جنگل را روشن می کنند. . او به فکر فرورفت که چگونه از این جنگل عبور کند . بعد از یک ساعت او راهی برای حل این مشکل پیداکرد. او با طنابی که با خود همراه داشت یکی از برگ های درختان سخن گو راکند شیره گیاهان اطرافش را گرفت و روی برگ را لیز کرد همه چیز برای رفتن آماده بود فقط یک مشکل وجودداشت درختی درانتهای این جنگل بود و راه را بسته بود. او طنابش را گره ای محکم داد و طناب را باقدرتی بسیار به گردن تک درخت انتهای جاده انداخت بعد 3قدم بلند به عقب رفت دوان دوان حرکت کرد خود را روی برگ انداخت و با سرعتی سرسام آور از کنار درختان سخن گو عبور کرد . کم کم نزدیک به تک درخت می شد مشتی سنگ از روی زمین برداشت سنگ ها رابه چشمان تک درخت پاشید درخت برای چند لحظه چشمانش را ما لید و زمانی هم که به خود آمد دید که ساعی از او گذشته است . در پی اژدها بود او را زیر پل پیدا کرد . روی پل شمشیری فولادین بود ساعی یاد جمله ای از بزرگان افتاد که می گفت : دشمنان خود را با دوست شدن با آن از میان بردار . از کنار شمشیر گذشت شصت پای فراسیلوس شکسته بود و این بهترین موقعیت برای رابطه برقرارکردن با فراسیلوس بزرگ بود . ساعی با طنابش به پایین پل آمد . اژدها نگاهی به او کرد ولی ساعی کار خود را ادامه داد. با طناب شصت پای فراسیلوس را بست. آن ها با هم رابطه ی خوبی برقرارکردند . دستگاه زمان را خراب شده بود. دیگر احتیاجی به کشتن فراسیلوس نبود.ساعی دوستانش را آزاد کرد و با بزرگترین ماشین زمان به قرن بیستم بازگشت.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 21:48 توسط کیارش بیات |
|
|
نویسنده:کیارش بیات
بیست سال از زمان گذشته بود،که فریبرز وارد قصر شده بود.او با شت کاری که از خود نشان داده بود،مسئول انبار کالا شده بود.در قصر،پارک بسیار زیبایی بود،با فواره هایی طلایی رنگ،اردک های کرم قهوه ای،که در حوض ها شنا می کردند،پرنده های زینتی هفت رنگ که در گوشه های این پارک با صدای مطلوب آواز می خواندند.فریبرز با نادیا بعضی از روز ها به پارک قصر می رفتند.انها علاقه ی زیادی به یک دیگر داشتند.اقلب اوقات عدد سیزده برای فریبرز شانس می اورد،بر خلاف این که می گویند عدد سیزده عدد نحسی است. هوا افتابی بود.صدای پرندگان از گوشه های پارک سکوت قصر را در هم شکسته بود.دهم ماه بود،وزمان رسیدکه پادشاه سیزده جای قصر را ببیند،تا از اوضاع ی قصر با خبر شود.ایا این بار هم عدد سیزده برای فریبرز شانس می اورد؟ پادشاه زئون بر خلاف همیشه که به دیدن اسب های قصرمی رفت این بار از جای سیزدهم یعنی پارک قصر شورع به دیدن کرد.ان رز هم از همان روز هایی بود که فریبرز با نادیا با هم در پارک قصر بودند.پادشاه هم که دید انها به هم علاقه دارند ترتیب ازدواج انها را داد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:5 توسط کیارش بیات |
|
|
هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده است.فقط کمی قدم بلند تر شده تا بتوانم ستاره هارا جدا کنم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:49 توسط کیارش بیات |
|
|
عاشق مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا (سهراب سپهری) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 13:17 توسط کیارش بیات |
|
|
نویسنده:کیارش بیات یک ماهی می گذشت که یکی از بهترین اسب های دربار، به نام ونوس، در کوه های ترنج گم شده بود.این اسب از دیدن جمعیت رم می کرد و در یکی از روز های شلوغ که آن را برای سواری شاه بیرون آورده بودند، او شاه را به زمین زد و فرار کرد. کارکنان دربار هم نتوانسته بودند این اسب را مهار کنند. چند روز بعد یک کالسکه ی طلایی رنگ به میدان اصلی شهر آمد. شخصی از آن پیاده شد و اعلام کرد که اسبی از دربار، در کوه های حوالی گم شده است، کسی که این اسب را پیدا کند، از دربار جایزه ی بسیار خوبی خواهد گرفت. مردم از شنیدن این خبر خوش حال شدند و شب را تا ساعت ها، کنار هم بودند و مشورت می کردند. فریبرز،در دامنه ی کوه،با مادرش زندگی می کرد. آنها از دار دنیا اسبی داشتند و پسر با ان، هیزم های مردم را در شهر جابه جا می کرد. یکی از قله های ترنج وِرام نام داشت. این قله برای این پسر بار ها شانس آورده بود. او در یکی از روز هایی که برای جمع کردن هیزم به کوه رفته بود، اسبی را با مشخصات ونوس،روی همین قله دیده بود .او با خود گفت: آیا این بار هم این قله برای من شانس می آورد؟ او نقشه ای طراحی کرد و این اسب را تا دامنه ی کوه پایین آورد. از قرار معلوم این بار هم شانس با او یار بود؛چون او یک گونی به سر اسب کشیده بود تا اسب دوباره با دیدن جمعیت و شلوغی وحشی نشود. او با این ترفند ساده،افسار آن اسب را به آرامی در دست گرفت و آن حیوان را در میان چشم های حیرت زده ی مردم شهر، به در بار رساند . در باریان به قول خود عمل کردند و حالا ان ها در شهر خانه ای دارند و پسر در در بار جزو یکی از کارگران است.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 17:4 توسط کیارش بیات |
|
|
چرای کودک کلید فلسفه است. (ولتر) مفیدترین و پیشرفت نکرده ترین شناسایی بشری به نظر من همان شناسایی افراد بشری است. (ژان ژاک روسو) هنر کلید فهمیدن زیبایی است. (اسکار وایلد) تحمل یعنی چیرگی بر تقدیر. (تامس کمبل) هیچ چیز به خودی خود خوب نیست فکر ما ان را خوب یا بد جلوه گر می سازد. (ویلیام شکسپیر) انسان مجموعه ای از انچه دارد نیست بلکه مجموعه ای است از انچه ندارد اما می تواند داشته باشد. (ژان پل ساتر) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:43 توسط کیارش بیات |
|
|
دزدی در خانه ی فقیری می گشت تا چیزی به دست اورد در همان حال فقیر از خواب بیدار شد و گفت انچه تو در شب می جویی من در روز روشن می جویم ونمی یابم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 21:32 توسط کیارش بیات |
|
|
-انچه که تفاوت ها را در روابط انسانی ایجاد می نماید گفته هایتان نیست بلکه چگونگی بیان شماست. - مهم ترین کاری که می توانم برای دوستم انجام بدهم این است که دوستش باشم. -معمولا درخشان ترین شعله های شادی به وسیله ی جرقه های غیر منتظره شعله ور میگردند. -دوست حقیقی بهترین دارایی است. -انسان تا زمانی که تصمیم می گیرد شاد باشد شاد خواهد بود و هیچ چیز نمی تواند مانع او گردد. -به این نکته پی برده ام که اکثر مردم ان قدر شاد هستند که ذهن شان را نیز وادار می سازند این گونه باشد. -والاترین سعادت در زندگی ایمان داشتن به این نکته است که دیگران به ما عشق می ورزند. -یک دوست قدیمی بهترین اینه است. -اشتباه وجود ندارد فقط درس است. -زندگی به من اموخت بودن با انهایی که دوستشان دارم از همه چیز با ارزش تر است. -شادترین انسان ها کسانی هستند که به جذاب ترین موضوعات می اندیشند با کمی تصرف
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 12:27 توسط کیارش بیات |
|
|
گویند شخصی ده خر داشت روزی بر یکی از انها سوار شد و خران خویش را شمرد چون ان را که سوار بود حساب نمی کرد حساب درست در نمی امد. پیاده شد وشمار کرد حساب درست ودقیق بود چندین بار در سوارگی وپیادگی شمار کرد.عاقبت پیاده شد وگفت سواری به گم شدن یک خر نمی ارزد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 21:13 توسط کیارش بیات |
|
|
حکیمی را پرسیدندکه ادمی کی به خوردن می شتابد؟گفت:
توانگر هر گاه که گرسنه باشد ودرویش هر گاه که بیابد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 21:6 توسط کیارش بیات |
|
|
سه پیر مرد که در دوران جنگ سرباز بودنداز ان دوران صحبت می کردند یکی از ان ها اهی کشید وگفت:یک روز که ما را به مانور برده بودند یکی از هم قطارهایمان خودش را به شکل درخت استتار کرده بود کارش چنان طبیعی بود که بی درنگ چند کلاغ رویش نشستند و شروع به نوک زدن کردند... سالمند دوم حرفش را قطع کرد و گفت ولی کار دوست من جالب تر بود او هم در جنگلی خودش را به شکل درخت در اور ده بود پس از مدتی که پیش ما بر گشته بود چند نفر با چا قو روی ان یادگاری کنده بودند ... پیر مرد سوم خنده ای بلند سر داد وگفت: این ها که گفتید کار اسانی نیست اما در برابر کار دوست من چندان اهمیتی ندارد از قضا او هم در جنگل خودش را به شکل درختی در اورده بود ولی کار او به قدری طبیعی بود که چند چوب بور او را با درخت اشتباه گرفته بودند چند روز پیش به من خبر دادند که در یکی از روستا ها از او به جای تیر برق استفاده کردند. نویسنده:کیارش بیات
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 12:12 توسط کیارش بیات |
|
|
هرکس که بداند وبداند که بداند
اسب شرفش از گنبد گردون بماند هرکس که بداند و نداند که بداند بیدارش نمایید تا خواب نماند هر کس که نداند وبداند که نداند لنگ لنگان خرک خویش به مقصد برساند هر کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب تا ابد وده بماند |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 12:9 توسط کیارش بیات |
|
|
داستانی از محمود دولت آبادی
مردي که در کوچه مي رفت هنوز به صرافت نيفتاده بود به ياد بياورد که سيزده سالي مي گذرد که او به چهرهي خودش درآينه نگاه نکرده است. همچنين دليلي نميديد به ياد بياورد که زماني در همين حدود ميگذرد که او خنديدن خود را حس نکرده است. قطعا" به ياد گم شدن شناسنامهاش هم نميافتاد اگر راديو اعلام نکرده بود که افراد ميبايد شناسنامهي خود را نو، تجديد کنند. وقتي اعلام شد که شهروندان عزيز مواظفاند شناسنامهي قبليشان را ازطريق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامهي جديد خود را دريافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامهاش بشود، و خيلي زود ملتفت شد که شناسنامهاش را گم کرده است. اما اين که چراتصور ميشود سيزده سال از گم شدن شناسنامهي او ميگذرد، علت اين که مرد ناچار بود به ياد بياورد چه زماني با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمي گشت به حدود سيزده سال پيش يا - شايد هم – سي و سه سال پيش، چون او در زماني بسيار پيش از اين، در يک روز تاريخي شناسنامه را گذاشته بود جيب بغل بارانياش تا براي تمام عمرش، يک بار برود پاي صندوق راي و شناسنامه را نشان بدهد تا روي يکي از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاريخ ديگر باشناسنامهاش کاري نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته يا درکجا گماش کرده است. حالا يک واقعهي تاريخي ديگر پيش آمده بود که احتياج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود.. اول فکر کرد شايد شناسنامه درجيب باراني مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسيد ممکن است آن را در مجري گذاشته باشد، اما نه... انجا هم نبود. کوچه راطي کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و يکراست رفت به ادارهي سجل احوال. در ادارهي سجل احوال جواب صريح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسيد، به ياد آورد که – انگار – به او گفته شده برود يک استشهاد محلي درست کند و بياورد اداره. بله، همين طور بود. به او اين جور گفته شده بود. اما... اين استشهاد را چه جور بايد نوشت؟ نشست روي صندلي و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روي ميز. خوب ... بايد نوشته شود ما امضاء کنندگان ذيل گواهي ميکنيم که شناسنامهي آقاي ... مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنويس کرد و از خانه بيرون آمد و يکراست رفت به دکان بقالي که هفتهاي يک بار از آنجا خريد ميکرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نميآمد، گفت او را نميشناسد. نه اين که نشناسدش، بلکه اسم او را نميداند، چون تا امروز به صرافت نيفتاده اسم ايشان را بخواهد بداند. «به خصوص که خودتان هم جاي اسم راخالي گذاشتهايد!» بله، درست است. بايد اول ميرفته به لباسشويي، چون هرسال شب عيد کت و شلوار و پيراهنش را يک بارميداده لباسشويي و قبض ميگرفته. اما لباسشويي، با وجودي که حافظهي خوبي داشت و مشتريهايش را - اگر نه به نام اما به چهره – ميشناخت، نتوانست او را به جا بياورد؛ و گفت كه متاسف است، چون آقا را خيلي کم زيارت کرده است. لطفا" ممکن است اسم مبارکتان را بفرماييد؟» خواهش مي شود؛ واقعا" که. «دست کم قبض، يکي از قبضهاي ما را که لابد خدمتتان است بياوريد، مشکل حل خواهد شد..» بله، قبض. آنجا، روي ورقهي قبض اسم و تاريخ سپردن لباس و حتا اينکه چند تکه لباس تحويل شد را با قيد رنگ آن، مينويسند. اما قبض لباس... قبض لباس را چرا بايد مشتري نزد خود نگه دارد، وقتي مي رود و لباس را تحويل مي گيرد؟ نه، اين عملي نيست. ديگر به کجا و چه کسي ميتوان رجوع کرد؟ نانوايي؛ دکان نانوايي در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا ميخريد. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار ديوار دراز کشيده بود و گفت پخت نميکنيم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار ديوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقهاي که از يک دفترچهي چهل برگ کنده بود. پشت شيشهي پنجرهي اتاق که ايستاد، خِيلکي خيره ماند به جلبک هاي سطح آب حوض، اما چيزي به يادش نيامد. شايد دم غروب يا سر شب بود که به نظرش رسيد با دست پر راه بيفتد برود اداره مرکزي ثبت احوال، مقداري پول رشوه بدهد به مامور بايگاني و از او بخواهد ساعتي وقت اضافي بگذارد و رد و اثري از شناسنامهي او پيدا کند. اين که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا... «چرا... چرا ممکن نيست؟» با پيرمردي که سيگار ارزان ميکشيد و ني مشتک نسبتا" بلندي گوشهي لب داشت به توافق رسيد که به اتفاق بروند زيرزمين اداره و بايگاني را جستجو کنند؛ و رفتند. شايد ساعتي بعد از چاي پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زيرزمين بايگاني و بنا کردند به جستجو. مردي که شناسنامهاش گم شده بود، هوشمندي به خرج داده و يک بسته سيگار با يک قوطي کبريت در راه خريده بود و باخود آورده بود. پس مشکلي نبود اگر تا ساعتي بعد از وقت اداري هم توي بايگاني معطل ميشدند؛ و با آن جديتي که پيرمرد بايگان آستين به آستين به دست کرده بود تا بالاي آرنج و از پشت عينک ذره بينياش به خطوط پروندهها دقيق مي شد، اين اطمينان حاصل بود که مرد نااميد ازبايگاني بيرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدريج داشت آشناي کار ميشد. حرف الف تمام شده بودکه پيرمرد گردن راست کرد، يک سيگار ديگر طلبيد و رفت طرف قفسهي مقابل که با حرف ب شروع ميشد، و پرسيد «فرموديد اسم فاميلتان چه بود؟» که مرد جواب داد «من چيزي عرض نکرده بودم.» بايگان پرسيد «چرا؛ به نظرم اسم و اسم فاميلتان را فرموديد؛ درآبــدارخانه!» و مـرد گفت «خير، خير... من چيزي عرض نکردم.» بايگان گفت «چطور ممکن است نفرموده باشيد؟» مردگفت «خير... خير.» بايگان عينک ازچشم برداشت و گفت «خوب، هنوز هم دير نشده. چون حروف زيادي باقي است. حالا بفرماييد؟» مردگفت «خيلي عجيب است؛ عجيب نيست؟! من وقــت شمارا بيهوده گرفتم. معذرت ميخواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگويم. من... من هرچه فکر ميکنم اسم خود را به ياد نميآورم؛ مدت مديدي است که آن را نشنيدهام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شايد بشود شناسنامهاي دست و پاکرد؟» بايگان عينکش را به چشم گذاشت و گفت «البته... البته بايد راهي باشد. اما چه اصراري داريد که حتما"...» و مرد گفت «هيچ... هيچ... همين جور بيخودي... اصلا" ميشود صرف نظر کرد. راستي چه اهميتي دارد؟» بايگان گفت «هرجور ميلتان است. اما من فراموشي و نسيان را ميفهمم. گاهي دچارش شدهام. با وجود اين، اگر اصرار داريد که شناسنامهاي داشته باشيد راههايي هست.» بي درنگ، مرد پرسيد چه راههايي؟ و بايگان گفت «قدري خرج بر ميدارد. اگر مشکلي نباشد راه حلي هست. يعني کسي را ميشناسم که دستش در اين کار باز است. مي توانم شما را ببرم پيش او. باز هم نظر شما شرط است. اما بايد زودتر تصميم بگيريد. چون تا هوا تاريک نشده بايد برسيم .» اداره هم داشت تعطيل ميشد که آن دو از پياده رو پيچيدند توي کوچهاي که به خيابان اصلي ميرسيد و آنجا ميشد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلي که بايگان پيچ واپيچهايش را ميشناخت. آنجا يک دکان دراز بودکه اندکي خم درگرده داشت، چيزي مثل غلاف يک خنجر قديمي. پيرمردي که توي عبايش دم در حجره نشسته بود، بايگان را ميشناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتري برود ته دکان. بايگان وارد دکان شد و از ميان هزار هزار قلم جنس کهنه و قديمي گذشت و مرد را يکراست برد طرف دربندي که جلوش يک پردهي چرکين آويزان بود. پرده را پس زد و در يک صندوق قديمي را باز کرد و انبوه شناسنامهها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت «بستگي دارد، بستگي دارد که شما چه جور شناسنامهاي بخواهيد. اين روزها خيلي اتفاق ميافتد که آدمهايي اسم يا شناسنامه، يا هردو را گم ميکنند. حالا دوست داريد چه کسي باشيد؟ شاه يا گدا؟ اينجا همه جورش را داريم، فقط نرخهايش فرق ميکند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را ميکنيم. بعضيها چشمشان راميبندند و شانسي انتخاب ميکنند، مثل برداشتن يک بليت لاتاري. تا شما چه جور سليقهاي داشته باشيد؟ مايليد متولد کجا باشيد؟ اهل کجا؟ و شغلتان چي باشد؟ چه جور چهرهاي، سيمايي ميخواهيد داشته باشيد؟ همه جورش ميسر و ممکن است. خودتان انتخاب ميکنيد يا من برايتان يک فال بردارم؟ اين جور شانسي ممکن است شناسنامهي يک امير، يک تاجر آهن، صاحب يک نمايشگاه اتومبيل... يا يک... يک دارندهي مستغلات... يا يک بدست آورندهي موافقت اصولي به نام شما دربيايد. اصلا" نگران نباشيد. اين يک امر عادي است. مثلا" اين دسته ازشناسنامهها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ويژه است که... گمان نميکنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و اين يکي دسته به امور تبليغات مربوط مي شود؛ مثلا" صاحب امتياز يک هفته نامه يا به فرض مسؤول پخش يک برنامهي تلويزيوني. همه جورش هست. و اسم؟ اسمتان دوست داريد چه باشد؟ حسن، حسين، بوذرجمهر و ... يا از سنخ اسامي شاهنامهاي؟ تا شما چه جورش را بپسنديد؛ چه جور اسمي را ميپسنديد؟» مردي که شناسنامهاش راگم کرده بود، لحظاتي خاموش و انديشناک ماند، وز آن پس گفت «اسباب زحمت شدم؛ باوجود اين، اگر زحمتي نيست بگرد و شناسنامهاي برايم پيداکن که صاحبش مرده باشد. اين ممکن است؟» بايگان گفت «هيچ چيز غيرممکن نيست. نرخش هم ارزانتر است.» ممنون؛ ممنون! بيرون که آمدند پيرمرد دکاندار سرفهاش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک مي گشت تا کرکره رابکشد پايين، و لابه لاي سرفههايش به يکي دو مشتري که دم تخته کارش ايستاده بودند ميگفت فردا بيايند چون «ته دکان برق نيست» و .... مردي که در کوچه ميرفت به صرافت افتاد به ياد بياورد که زماني در حدود سيزده سال ميگذرد که نخنديده است و حالا... چون دهان به خنده گشود با يک حس ناگهاني متوجه شد که دندانهايش يک به يک شروع کردند به ورآمدن، فرو ريختن و افتادن جلو پاها و روي پوزهي کفشهايش، همچنين حس کرد به تدريج تکهاي از استخوان گونه، يکي از پلک ها، ناخنها و... دارند فرو ميريزند؛ و به نظرش آمد، شايد زمانش فرا رسيده باشد که وقتي، اگر رسيد به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزديک پيش بخاري و يک نظر – براي آخرين بار – در آينه به خودش نگاه کند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 12:52 توسط کیارش بیات |
|
|
اینجا می خواهد تمرینی باشد برای نوشتن من.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 19:29 توسط کیارش بیات |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دست نوشته های کیارش بیات درباره ی ادبیات
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان های من داستان های دیگران اشعار حکایات باغ ضرب المثل خرده داستان |
| پیوندها |
|
در ابعاد بی شکوه این چهار دیوار در این خانئ بی درو پیکر گلستان شعر چشم ها داستان های کوتاه |
|
RSS
|